تبلیغات
حجاب و شهدا - داستان

حجاب و شهدا
 

 

روزی در هوای گرم مدینه، زنی جوان و زیبا در حالی که طبق معمول روسری خود را به پشت گردن انداخته و دور گردن و بنا گوشش پیدا بود، از کوچه عبور می کرد.

مردی از اصحاب رسول خدا (ص) از طرف مقابل می آمد. آن منظره زیبا سخت نظر او را جلب کرد و چنان غرق تماشای آن زیبا شد که از خودش و اطرافیانش غافل گشت و جلو خودش را نگاه نمی کرد.

 

.

آن زن وارد کوچه ای شد و جوان با چشم خود او را دنبال می کرد. همانطور که می رفت، ناگهان استخوانیا شیشه ای که از دیوار بیرون آمده بود به صورتش اصابت کرد و صورتش را مجروح ساخت، وقتی به خود آمد که خون از سر و صورتش جاری شده بود. با همین حال به حضور رسول اکرم (ص) رفت و ماجرا را به عرض او رساند. اینجا بود که آیه مبارکه نازل شد:

.

«ای پیامبر! به مومنان بگو که دیده هاشان را فرو گیرند و عورتهاشان را نگاه دارند زیرا که آن برای ایشان پاکیزه تر است. به درستی که خدا به آنچه می کنند آگاه است و به زنان با ایمان نیز بگو که دیده هاشان را فرو گیرند و عورتهاشان را نگاه دارند و زیور و زینت خود را مگر آنچه از آن آشکار آمد، ظاهر نسازند و باید که روسریها و مقنعه هاشان را بر گریبانهاشان فرو گذارند و پیرایه های خود را ظاهر نسازند، مگر برایشوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدران شوهرانشان، یا پسران خواهرانشان، یا زنانشان، یا مملوکان، یا دیوانگان و افراد ابله، یا کودکان غیر ممیّز»

.

پیامبر رحمت که درود خدا بر تو باد، کجایی که بیای ببینی چه خبر شده و داره میشه…!

 

 




نوشته شده در تاریخ شنبه 1 فروردین 1394 توسط zainab z2g
تمامی حقوق مطالب برای حجاب و شهدا محفوظ می باشد